بچه های علوم تربیتی87 دانشگاه بیرجند
خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند پس در خاطر هم خواهیم ماند  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
نظر شما در مورد وبلاگ چیه؟







  به وبلاگ خودتون خوش آمدید

سلام
یادش بخیر
چیز دیگه ای ندارم بگم
امیدوارم همیشه مثل عکس بالا همتون بخندین وشاد باشین

در ضمن وبلاگ گروهیه مطالبشم باید گروه نویسندگان بنویسه پس منتظر هستیم
چنانچه در گذاشتن مطلب مشکل دارید تماس بگیرید
1-  همراه:09384882967
2-  میل:m.mohammadzehi@gmail.com
3-  از قسمت تماس با من پیامتون رو بذارید

توجه توجه:

سلام دوستان اگر کسی اسمش جزو نویسندگان وبلاگ نیست باور کنید هیچ قصد و غرضی نبوده، فقط من شماره دانشجویی ایشون رو نداشتم نتونستم کلمه و رمز عبور واسشون بسازم.
به همین دلیل همون اول از دوستان عذر خواهی کردم و پبام گذاشتم که شماره دانشجویی خود رو به من برسونند.
از تمام دوستان بابت کم کاریهای صورت گرفته از جانب من، عذر خواهم .

 


[ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 15:01 ] [ محمد محمدزهی ]

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، 10 برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 20:01 ] [ سعید رسته مقدم ]

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز


[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 19:52 ] [ سعید رسته مقدم ]

آموخته ام که، با پول میشود....

خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 19:46 ] [ سعید رسته مقدم ]

آزمایش محبت دامادان توسط مادر زن

زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌ایکه دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کردو در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند

از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نوجلوى پارکینگ خانه داماد بودو روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کردو این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسیدزن باز هم همان صحنه را تکرار کردو خود را به داخل استخر انداختامّا داماد از جایش تکان نخورد

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برودپس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مردفردا صبح یک ماشین بى‌ام‌ و ی کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه دامادسوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود

“متشکرم از طرف پدر زنت”

 




طبقه بندی: لبخند،
[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 11:25 ] [ محمد محمدزهی ]

 سلام سلام سلام..............

سلام به همه بچه های ع.ت87 دلم حسابی واستون تنگ شده.

ببخشید اگه خیلی وقته به وبلاگمون سری نزدم .

امیدوارم حال همتون خوب باشه و زندگی به کامتون.


[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 15:53 ] [ امیر ثابت زاده ]

سلام بچه ها

نمیدونم چی بگم،فقط اینو میدونم خیلی دلم واسه همه چیز،همه،همتون،همشون،هممون تنگ شده.دلم واسه جمعای خودمون تنگ شده.دلم واسه سركلاس تنگ شده،واسه امتحان،واسه تقلب،واسه.......

دلم واسه همتون تنگ شده.

خب دیگه آقای محمدزهی اشك مارو كه تو شب نشینی در آوردین،همینو میخواستین.حالا دیگه هندونه به دلم نمیشینه.

خب دیگه......واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 22:56 ] [ هما هراتی زاده ]

                             اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.


[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 15:05 ] [ الهام غلامی ]
آقایان محترم !اگر میخواهید در زندگی خوشبخت باشید! باید این قوانین را رعایت نمایید: قانون طلایی اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگیری کند...

قانون طلایی دوم: باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود...

قانون طلایی سوم: باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید...

قانون طلایی چهارم: باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید...

قانون طلایی پنجم: خیلی خیلی
مهم است که این چهار زن از وجود یکدیگر بیخبر باشند!



طبقه بندی: لبخند،
[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 13:05 ] [ علی لشکری ]
قوانین رانندگی در مشهد

قانون حق تقدم: اول نیسان مِره،بعد مو،بعد هرکی تِنیست
کاربرد راهنما: فقط تو عروس کشون به صورت جُفتی مِزنِم ،در مواقع عادی آرنج رِ از شیشه ماشین مِدم بیرون وعین بال کِفتر چاهی تِکون مِدم
چراغ قرمز،ورود ممنوع،دور زِدن ممنوع،ورود آقایان ممنوع و...: بِرِ موتور سِوارا تعریف نِرِفته و موتور سِواری که نِتِنه از تو پیاده رو بِره موتور سوار نیست
چراغ زرد یعنی: گاز بِده یره فِس فِس نکو قِرمز رَف



طبقه بندی: خودمونی،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 21:47 ] [ یوسف شمس ]
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.   شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ] [ رضا آریا منش ]

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدای را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد....

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...           
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛           
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 16:04 ] [ فاطمه ایوبی ]

سلام  علوم تربیتی های 87دانشگاه بیرجند:

امیدوارم هركجاهستیدوهركاری كه می كنید موفق وسربلند باشید.

امروزدلم گرفته بودومی خواستم یه جایی این حرفها روبنویسم جایی بهترازوبلاگ خودمون پیدانكردم.دلم برای همه تون تنگ شده ودوست داشتم چندماهی برگردم عقب.الان كه این مطلب رامی نویسم روی صندلی سرپرستی خوابگاه دانشگاه علوم پزشكی مشهدنشستم.همه ی این اتفاقات اززمان ثبت نام تاشروع به كارمن حدودا یك ماه طول كشید.همه چی خیلی زوداتفاق افتاد.شایدتقدیرمن این بوده .خودمم هنوزباورم نشده اینجام.همیشه دوست داشتم توی وبلاگ بچه هاازخودشون وتجربیات زندگی شون كه به دردبقیه بخوره بنویسند،نه اینكه مطالبی كه بعضی هاشون قابل هضم نیستندوكاربردخاصی ندارن نوشته بشن.بیاین ازمشكلات ودغدغه هامون حرف بزنیم ودنبال راه حل باشیم .نه اینكه حرفای تكراری وبازتكراركنیم.دوست دارم حالاكه كاری پیداكردم هروقت كمكی نیازداشتم ازشماهامشورت بگیرم.

 

 

 


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 15:55 ] [ الهام غلامی ]
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 12:08 ] [ فاطمه صنعتی ]

خدا و کودک 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 ] [ فاطمه صنعتی ]

    

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.


[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 22:08 ] [ آزاده صفری ]
از دوری تو غمین و نالان هستیم

                          وز کرده ی خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

                             از کوفه ولی مقیم تربت هستیم!


صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

                        از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

                         از آنچه که ما دوست نداریم نگو!


اللهم عجل لولیک الفرج


[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 21:20 ] [ محمد محمدزهی ]

یه سایت خارجی به نام اسكول كه بزرگترین سایت آموزشی هست اقدام به كار جالبی كرده ابتدا به لینك زیر برید بعد ایران را انتخاب كنید به صفحه بعد بروید در صفحه بعد مشخصات ...خود را كامل وارد كنید نام و نام خانوادگیتون رو به انگلیسی بنویسید و سپس عكس خود را ببنید این سایت از عكسهای موجود بر سرور آموزش پرورش استفاده می كنه

http://www.worldschoolphotographs.com


[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 15:34 ] [ سعید رسته مقدم ]

سلام

ای کاش مهربان باشیم مثل ریشه ها وصبور باشیم مثل ساقه ها که با شاخه هاوبرگ ها را به دوش می کشند وجاری باشیم مثل رود و طغیان کنیم مثل موج وسرو بدی هارا بشکنیم آن جا که باید آفتاب باشیم وبتابیم وان جا که باید ابر باشیم وبباریم وبرویانیم وخاک باشیم تا دانه ها را پناه دهیم وتا مهربانی  هست مهربان باشیم وتاراه است به بیراهه نرویم وتاهستیم دوست بداریم سال ها ،فصل ها ودقیقه ها را و چنان باشیم که مرگمان تولدی دیگر باشد


[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 14:33 ] [ فاطمه ایوبی ]
تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند... . موبایل یکی از آنها زنگ می زند، مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند.
همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند!
مرد: بله بفرمایید...
زن: سلام عزیزم!... منم!... باشگاه هستی؟
مرد: سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.
زن: می دونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو داشته باشم ...
مرد: چنده؟
زن: شصت هزار دلار!
مرد: باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه!
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش!
زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم.
مرد: خداحافظ عزیزم...
مرد گوشی را قطع میکند. مردهای دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند!
مرد: ببخشید این گوشی مال کیه؟!!!



[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 09:00 ] [ سعید رسته مقدم ]
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ] [ 09:34 ] [ آزاده صفری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


زندگی همه ما داستان بلندی است که دارای چند فصله. یک فصلش دوران دانشجویی بود . که بدون شک طلایی ترین فصل این داستانه. ولی مثل همه فصلها ، این فصل هم تموم شد. الان فصل جدیدی شروع شده من این فصل از زندگی رو گذاشتم "فصل دوری". دوری دوستان و یاران .خواهرها و برادرها. بیایید فصل دوریمون رو کنار هم باشیم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد ماوس

Created By http://www.jsbank.mihanblog.com